تبليغاتX
توهم....!






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


توهم....!

شنیده ای که می گویند این ره به ترکستان است؟

درد دلتنگی درد عجیبی ست....

درد همان دوشنبه شب

که تو شاید (شاید!) به سوگ آن قلب ایستاده نشسته بودی

و درد یک تصمیم کبری

درد ۱۰ ام بهمن...

یادت که می آید؟!

هــــــــــی عزیزکم....

سردی به پایان رسیده است٬ شاد باش

۲ ماه٬ اتهام آن همه سردی

جنگ به پایان رسیده است

خوب ببین دست بالا برده ام را....

چه آسان می فروشی به اندک اس ام اسی

که از آن من نبود

که کاهدون از من بود و کاه از من نبود

و اصرار بر دروغ نامی من

مجالی برای رهایی از اتهام نبود

آره عزیزکم هرچه دل تنگت میخواهد بگو

 آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب

راستی تو یادت می آید آن نگاه مشتاقانه ی خیابان بهشت را؟

آره

اینطوریااااا

+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت0:43 AMتوسط پسرک....! | |

.

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت10:55 AMتوسط پسرک....! | |

"شین" بذار بین دو حرف قاف و عین

میشه انتخاب : ما "میر حسین"!

+نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت10:57 PMتوسط پسرک....! | |

نیاز دارم

به یک هم دم

به یک مونس

به کسی که بشود گفت دوستت دارم

كه با من باشد

آگاه از رخساره ي من

همان كه خبر مي دهد از سر درون

كه مرا دعوا نكند

كه اگر برد مرا

شيدا نكند

كه نباشم آن دروغگوي بي همه چيز

من يك كاتاليزور نباشم

كه مشكلات را حل بكنم

كه خودم باشم!

بي شايبه ي هيچ !

پ.ن: عيدتان مبارك!

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت4:26 AMتوسط پسرک....! | |

من براش همونقدر ارزش دارم

که میلیون ها آدمی که

میتونن بیان توی نت

و یه صفحه ی اینترنتی رو باز کنن!

هــــــــــــــــــی....

خودم قبلا اینو دیده بودم.

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت4:7 AMتوسط پسرک....! | |

و من چقدر بزرگ میباشم

 و بزرگ می اندیشم

و تو چه اندازه کوچک .!.

با یک رفتار بچه گانه.....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت2:25 PMتوسط پسرک....! |

<< .... نمی خوام فکر کنی دارم بهت ترحم می کنم که آره.... تو هم میتونی راست بگی! اما راستش رو بخوای میخوام بهم ثابت بشه که ... هم میتونه راست بگه. همونجور که من از کسی خوشم میومد و دوسش داشتم و عاشقش بودم و چون بهش دروغ گفتم گذاشت و رفت. من دیگه هیچ وقت دروغ نگفتم چون بهش وفادار بودم.....>>

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت2:11 PMتوسط پسرک....! | |

اخلاق جالبی دارد

اصولا نمیشه گفت :

این کارت قشنگ نبود (!)

حالا با هر لحن ممکن که بگویی .

او تو را متهم به فریبکاری می کند

و اینکه فکر می کرده است که از اول هم به دنبال چه بوده ای؟!؟!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت2:3 PMتوسط پسرک....! | |

معشوقه ما اراده فرمودند

موضوع رابطه يمان را

به مادر گرامشان پيش كش داشتند

و از آنجايي كه ما يك وجهه ي منفوري

 در نزدشان داريم

با شعار "خطرناكه حسن خطرنـــــــــــــاكه...."

معشوقه را اندرز دادند

و نكته قابل اتكا اين است

كه ايشان به هيچ عنوان از ما دفاع نكرده

و با جمله "چشم ميدونم حواسم رو جمع مي كنم"

بسيار ما را سرافراز

و رنگارنگ

از جمله رنگ هاي قهوه اي نمودند

امضا:            متهم فراري تحت پيگرد توسط مادر معشوقه

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت11:47 PMتوسط پسرک....! | |

ممنون که زنگ زدی....

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت5:42 PMتوسط پسرک....! | |

پسرک عصبانی نیست....

فقط سراغ لاک خود رفته است .

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت10:41 AMتوسط پسرک....! | |

 او مرا دوست دارد

او فقط کنجکاو است....

فقط لفظ کنجکاو مورد نظر است نه لفظ دیگر

پدرم به راحتی موبایل مرا چک می کند

به راحتی پیامک های شخصی مرا میخواند

تا اینکه مبادا دخترکی پتیاره مرا اغفال کرده باشد

حال که نمی داند اصولا بنده اغفال می کنم نه آنها

و اینکه نمی داند

من چقدر از این کنجکاوی او متنفرم!

و اینکه نمی فهمد یک انسان برای چه دایم موبایلش پسوورد می خواهد

آری پدر است....

اما دگر نمی شود که مرا به مسافرت بفرستد

تا اتاق مرا بگردد

تا سیگاری سی دی یا هر چیز مانند آن پیدا کند

بد توهمی است برادر من

که تو دایم به دنبال پیدا کردن اینجا باشی

و من

هر لحظه هر ثانیه

تمامی آنچه را که به آن مربوط باشد را ری موو و می کنم

برهان من برای پیش کش کردن نوت بوکت این است

آری....یک کنجکاوی....

یک کنجکاوی احمقانه.....

 

+ آنچه را که میخواهی برادر من.....آنقدر ها هم ارزشش را ندارد...ندارد!

+ امیدوارم اینجا را بخوانی....

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت2:20 PMتوسط پسرک....! | |

+ دیدیش؟

اوهوم....

+ چه دافیه....چه آماری میداد!

اوهوم

+ برم بزنم؟

نمیدونم...من میرم کلاس دارم

   یک ماه بعد

+ عاشقشم دیوونه شمممممم....

اوکی....

+ یه چیزی بگم دلت آب شه؟!
اوهوم....

+ یه جایی ش خال داره که آدم حض میکنه...

زیر سینه ی سمت چپش که وقتی میخوریش تنت ریش ریش میشه

+ تو ؟!.....تو از کجا میدونستی؟!....

من: ......

 

 

پ.ن: مادر من..... مرا به گل کشید و رفت....

پ.ن: اگر یک روز گذاشتم و رفتم ناراحت نشو.....شاید دیگه نمی تونستم بهت فرصت بدم!

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت2:16 AMتوسط پسرک....! | |

میری سینما....

از قبل تعریفای خیلی زیادی شنیدی.... و البته نقد های بسیار

فیلم شروع می شود و تو آن را میبینی

تعلیق تو را مسحور می کند!

فیلم تمام می شود

هیجان....هیجان...هیجان زده شده ای....

یک ساعت بعد آرام میگیری

و حالا این فیلم است که تو را می بلعد

عشق این است....

فیلم خوب این است

+ درباره ی الی....عیار ۱۴ .....وقتی همه خوابیم....تردید.....پیتچی سه بار در نمی زند.....سوپر استار ....بیست

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت2:1 PMتوسط پسرک....! | |

پر رو شدن اندازه نداره که....

تو نمیدانی.....

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت12:27 PMتوسط پسرک....! | |

نگاه را نخواهی فهمید

هیچگاه!

نگاه نمی تواند سخن بگوید !

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت10:12 PMتوسط پسرک....! | |

حس گلشیفته فراهانی رو دارم

توی سکانس پایانی.

+ من عاشق شدم!....عا شق اصغر فرهادی.

+ بازیا عالی فیلنامه عالی کارگردانی عالی دیگه چی می خوای؟

+ باورت میشه تا آخر فیلم هیچی رو نتونستم حدس بزنم؟!....وااااای من دیوونه شدم!

+ از شخصیت صابر ابر خوشم اومد.

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت1:9 AMتوسط پسرک....! | |

گاهی ما پشت سینما قایم می شویم

پشت یک دیالوگ

یک تصویر

یک نگاه!

....

بیضایی

کاهانی

فرهادی

میلانی

شهبازی

اینها جایزه بران امسال هستند.

+ من خودم هستم.... بیخود این آینه را روبروی خاطره نگیر...هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است....تنها شبی هفت ساله خوابیدم.... و بامدادان هزار ساله برخاستم

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت1:38 AMتوسط پسرک....! | |

اینکه ما را یک آدم عوضی تصور می کند

آیا تا به حال آدم عوضی دیده است؟(!)

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت10:59 PMتوسط پسرک....! | |

اگر آن روز که انسان را می‏آفرید،

 کمی آن دور و اطراف دموکراسی بود،

 نظرات دیگران را هم می‏شنید و امروز تقدیر ‏چنین نبود

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت2:11 AMتوسط پسرک....! | |

ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب.....

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت2:12 PMتوسط پسرک....! | |

دبیری: ... و نظریه ی دکتر روانکاو، سماواتی. 
حمید هامون: که چی؟ 
 دبیری: ... که حمید کیس سایکوتیکِ حادِ، خله... که نه تنها از نظر جسمانی، بلکه از نظر روانی هم مریضه
 هامون: من مریضم؟! من؟ ... بریم دادگاه!

[ هامون- داریوش مهرجویی ]

+نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت11:37 PMتوسط پسرک....! | |

صدای تیک تیک ساعت رو

نمی شنوی؟

وقت رفتن است برادر....

گلویم را گرفته است

چنگ میزند و چنگ میزند

میخواهم بروم.....

سر قله ی قاف

که دگر نام نباشد از من

+پسرک عصبانی.....سکوت!

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت3:25 AMتوسط پسرک....! | |

بدبختی اندازه ندارد که....

توهم بد دردیست خواهر من....

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت1:52 AMتوسط پسرک....! | |

میدانی تلافی چیست؟

تلافی این است

 که دخترکی که شش ماهی است که تو رابا چشم هایش دارد میخورد

 در خیابان در کلاس در دستشویی حتی

یک پیشنهاد سنگین تریپ لاو بدی

 که آره من از وقتی تو رو دیدم عاشقت....

 تا تو از حسادت بترکی!

+اونقدر آدم قد و یه دنده ای هستم که تا آخر عمرم حتی به سایه توهم اعتنا نکنم....

+چقدر خسته ام....کارای اداره یه طرف این بچه(!) هم یه طرف....

+چقدر مسافرت می چسبه!

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت1:35 AMتوسط پسرک....! | |

عجیب دنیایی دارد

بیخیال

نا آگاه

و بدون درد!

+سعی بر این است کمتر از پسرک عصبانی بگوییم.....ولی من همچنان عصبانیم!....حیف که اینجا رو نمی خونی!

+وقتی علت چیزی رو ندونم حرص میخورم....بعد هی میریزم تو خودم!

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت0:45 AMتوسط پسرک....! | |

الان دقیقا گناه من چی بود؟!

هوم؟

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت10:35 PMتوسط پسرک....! | |

دوست دارم تو سیب باشی

 و من چاقو تا پوستت رو بکنم ،

 می دونی چرا؟

 چون اگه چاقو بخواد پوست سیب رو بکنه باید همش دورش بگرده .

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت10:23 AMتوسط پسرک....! | |

آخه من به کی بگم؟

بگم از چی عصبانیم؟!

از توهم؟!

اصلا میخوای به تو بگم؟!

+نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت11:51 PMتوسط پسرک....! | |

میدونی من چه حرصی دارم میخورم اونوقت؟!

+نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت11:42 PMتوسط پسرک....! | |